مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟


... ای دل

آرام بگیر ای دل بی تاب... آرام بگیر.
می دانم با خنجر بجانت افتاده اند کسانی که آشنا و دوست خطابشان می کنی.
می دانم تاب و تحمل را از تو گرفته اند این خاطرات!
اما نمی توانم چاره ای بیاندیشم برایت.
نمی توانم کاری کنم تا آرام شوی.
کاش می شد فراموش کرد...  اما آنها نمی گذارند....
همه دست بدست هم داده اند تا آرامش را از تو بگیرند.
آسمان، زمین، اشیاء، حتی آن دوستان و نزدیکان دد صفت بدکردار.
فکر میکردم فراموشی بتواند بتو کمکی کند.
اما در این زندگی که هر کسی بفکر خود است، فراموشی هم گاهی بدنبال کارهای خود می رود .
وقتی فراموشی هم رفت، تمام خاطرات یکی پس از دیگری بسراغت می آیند... حتی اگر نخواهی!
تحمل کن ای دل زخم خورده... تحمل کن
تحمل کن رفتارهای آنان را که با تو می خندند اما دشنه ای در پشت خود مخفی کرده اند.
تحمل کن زخم این دشنه ها را...
می دانم سخت و دردناک است... میدانم
اما نمی خواهم باور کنم که تاب و تحملت تمام شده! نمی خواهم شکستنت را در سکوت نظاره کنم!
پس تحمل کن...
نمی توانم چاره ای بیاندیشم! نمی توانم آرامت کنم.
آخر این گیره سرم را تحت فشار گذاشته است.
گیره ای که یک طرفش خاطرات کسی است که بیاد آوردنش باعث خشم و نفرت بیشترم میشود و طرف دیگر اعمال و رفتارهای مردمانی پست و بی شرم است که خود را دوست و ... می نامند.
سرم زیر این فشار در حال انفجار است و باز هم می اندیشم....
می اندیشم تا شاید چاره ای بیابم، زیرا نمی خواهم کسی شاهد شکستت باشد.
نه ... نمی خواهم ... نمی توانم ...
سخت شو ای دل... سخت همچو سنگی خارا.
بی احساس شو ای دل... بی احساس همچو مرده ای در گور.
زیرا وقتی سخت و بی احساس باشی، شاید خاطرات باز هم آزارت دهند. اما لااقل دیگر غم جدیدی بدرونت رخنه نمی کند!
دیگر حتی دوستان و نزدیکان دشنه بدست هم از پس تو برنمی آیند.
سنگ شو ای دل... سنگ شو

چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()

من هم می آیم

زندگی تکرار پی در پی تک تک لحظات ماست !
اما برای من، فقط لحظه های خاموشی تکرار میشوند.
لحظه هایی که با آنها و سکوتشان خو گرفته است این روح ناآرام.
کسی مرا درنمی یابد جز همین لحظات، که آنها هم بسرعت می گذرند و می روند.
با اینکه این لحظه ها، پی در پی در حال گذرند، اما همیشه با من هستند.
از من چه می ماند با گذر این لحظه ها، غیر از تنهایی و تاریکی و غم؟
کسی نمیداند، شاید من هم با این لحظه ها همراه شدم!    آری ...
اندکی صبر کنید، من هم می آیم.
با اینکه خسته ام از این همه تکرار !
می آیم، تا در سکون نپوسد این کالبد بی جان.
با اینکه شاید دیگر مهلتی نداشته باشم !
می آیم، پا به پا و در کنارتان تا پایان، تا مرگ.
با اینکه پاهایم نای پیمودن این راه را ندارند !
می آیم، تا که شاید پایان این تاریکی و تیرگی را ببینم .
با اینکه شاید این تاریکی را پایانی نباشد !
تاریکی را دوست دارم، با غم رفاقتی دیرینه دارم، با تنهایی انس گرفته ام.
هر سه را دوست دارم، زیرا باعث صیقل روحم و آرامش قلبم می شوند.
اما همه را می گذارم و با لحظات می گذرم !
زیرا می ترسم ...
می ترسم این قلب آنقدر آرام شود که دیگر نتپد.
می ترسم این روح صیقل داده شده دیگر از این جسم پوسیده و ناپاک خوشش نیاید و ترکش کند.
اندکی صبر کنید، من هم می آیم.
من هم می آیم!

سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()

بهــــانه

وقتی گفتند در راهی، چشمانم پر از اشک شوق بود.
حس کردنت، شوق آمدنت و در آغوش کشیدنت ...
همه و همه نوید روزهای خوب و خوش را میداد.
اما چرا گاهی اوقات همه چیز آنطور که باید پیش نمی رود ؟
هنگامیکه فهمیدم نمی آیی ...
هیچکس نمیدانست این رنج چه کرد با روز و شبهای من !
روزها از درون می گریستم.
زیرا نمی خواستم ناراحتی من باعث رنجش دیگران شود.
اما سکوت شبها را با صدای هق هق گریه هایم می شکستم.
سیاهی و تاریکی را با اشکهایم از چهره شب می زدودم.
و باز هم صبح فرا میرسید و بغض و سکوت!
اما بگمان برخی این درد و غم و غصه برایم کافی نبود.
زیرا گناه نبود تو را نیز بمن نسبت دادند.
درک و تحمل این موضوع در توانم نبود.
با این حال آن ایام هم سپری شد، اما گاهی نبودنت تاب و تحمل از من میگیرد.
حس می کنم تکه ای از قلبم و وجودم را گم کرده ام.
گاهی با خود می اندیشم که چرا نمی توانم آنجایی باشم که تو هستی؟
اما ...
تمام این حرفها بهانه ای بود که بدانی یادت همواره در خاطرم ماندگار است.
با اینکه هیچ وقت ندیدمت اما...
دلم برایت تنگ شده!!!

پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()

برای اولین بار

راهمان را انتخاب کردیم.
چشمانمان را بستیم و دست در دست هم رهسپار شدیم.
بسوی مکانی که آنرا سرزمین خوشبختی می نامیدند.
و این اولین باری بود در زندگی ام ...  که می خندیدم.
اما هنکامیکه بجای سرزمین خوشبختی، به بن بست رسیدیم...
فهمیدم تمام راهی که پیمودیم اشتباه بود ...
بالاخره پس از سه سال فهمیدم که تو ...
چشمانت را بستی، تا ناملایمات و سختی ها را نبینی !
دستانم را گرفتی، تا از تنهاییت بگریزی !         اما چرا ؟
و این اولین باری بود در زندگی ام ...  که می گریستم.
برای تو، زندگی معنایی نداشت !
برای تو، راهی که می رفتیم ارزشی نداشت !
فقط گریز از تنهایی و دور شدن از مشکلات، چیزهایی بودند که برایت اهمیت داشتند.
زیرا تو، تا دستانی جدید و راهی جدید یافتی ....   رفتی.
درک این واقعیت، دوباره پیمودن آن راه، هر دو برایم سخت و دردناکند.
برایم راهی نمانده بجز ماندن در انتهای این بن بست !
پس از این راه بازنمیگردم.!
همینجا با تنهایی و لحظه های خاموشی ام می مانم.
و این آخرین باری بود در زندگی ...  که می خندیدم.!
مگر اینکه در انتهای این بن بست پرواز را بیاموزم.

 

سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()

نگاهی بر گذشته

باز هم غمی تازه نفس و جانفرسا ...
نمی دانم چطور تمام غمهای دنیا در این دل تنگ و مملو از درد جا گرفته اند .
نمی دانم با این همه بغض و درد که راه گلویم را بسته است چطور نفس می کشم .
نمی دانم با این دستان لرزان و این افکار درهم چگونه می نویسم .
نمی دانم چرا می نویسم .!!!
مگر نوشتن دردی را درمان می کند ؟
چرا که نمی توانم برای زخمی ، مرهم باشم
و دلی را شاد کنم ، دل کسی را که در سخت ترین روزها با من بود
کسی که تمام غمهایم را با مهربانیهایش از من دور کرد
و اینک خود غمگین است .
می ترسم تمام غمهای مرا از آن خود کرده باشد
شرم دارم از این معامله ، شرم دارم از این شاد بودن
اگر اینگونه است این شادی را نمی خواهم
غمهایم را به من بازگردان و شادیهایت را باز ستان
احساسی بد و تلخ مرا در بر گرفته .
احساس بیهودگی و پوچی .
کاش می دانستم آنچه را باید انجام دهم و کاش می توانستم .
باز هم آن موجود لهیده و بی رمق که نامش را قلب نهاده اند
درون این قفس تنگ و تاریک ، به درد آمده و تیر می کشد .
کاش این غمهای او باشند که به سراغ من آمده اند
کاش این اشکهای او باشند که بر گونه ام روانند.
امشب تمام غمهای دنیا در دلم لانه کرده اند

شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()

چه کرده ام ؟

لحظاتی بد و غیر قابل تحمل ....
دوستی مهربان با چشمانی پر از محبت و امید و دلی همچون دریا ....
آشنایی ، همدردی و دور ریختن خاطراتی بد
امید ، شادمانی ، همدلی و محبتی تازه شکوفا شده ...
ایامی شاد و خوش ... روزها و شبهای تلخ بی خبری ...
دلی شکسته از نارفیقی ها ...
چه شد ؟ چه کردم با او ؟ برای چه و برای که ؟
به کدامین گناه با آن چشمان و آن دل مهربان چنین کردم ؟
نباید چنین می شد !  نباید چنین می کردم !
اما اکنون افسوس خوردن و پشیمانی سودی ندارد !
تنها می توانم برای سلامتی ، شادمانی و خوشبختی اش دعا کنم...!
اگر خدا صدایم را بشنود.
صدای یک گناهکار را ...

دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()

نیمه شب

نیمه شب بر عالم افلاکیان

 با دلی افسرده می کردم نگاه

 همچنان در پهن دشت اشتیاق

کاروان ماه می پیمود راه

اشک حسرت چهره ام را می گداخت

دیگر از غم طاقت و تابم نبود

زانکه در این کوره راه زندگی

آسمانم بود و مهتابم نبود

پرده جانکاه ظلمت را بسوز

ای دل من شعله آهت کجاست ؟

جانم از این تیرگی ها بر لب رسید

آسمان عمر من ماهت کجاست ؟

پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()

لحظه ای

لحظه ای با من باش تا بگویمت....

پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ توسط خــاموش | پيام هاي ديگران ()




web_dl@yahoo.com

لحظه های خاموشی(۳)
نگاهی بر گذشته(۱)
چه کرده ام ؟(۱)

خــاموش

RSS 2.0

Design By Irgap Team