|
نیمه شب بر عالم افلاکیان با دلی افسرده می کردم نگاه همچنان در پهن دشت اشتیاق کاروان ماه می پیمود راه اشک حسرت چهره ام را می گداخت دیگر از غم طاقت و تابم نبود زانکه در این کوره راه زندگی آسمانم بود و مهتابم نبود پرده جانکاه ظلمت را بسوز ای دل من شعله آهت کجاست ؟ جانم از این تیرگی ها بر لب رسید آسمان عمر من ماهت کجاست ؟ |